شیعه


وقتی بگو بخند تو در خانه جا نشد
لفظ بیا ببند، به زخمت روا نشد
صبح دراز تو سر مغرب شدن نداشت
مویت سفید گشت و رفیق حنا نشد
قدری غذا بخور جگرم ریشِ ریش شد
شاید كه ماندی و سفرت از قضا نشد
در خانه روسری به سرت قاتل من است
قتل كسی به پارچه ای نخ نما نشد
قحط طبیب اشك علی را مضاف كرد
قحطی چنین پر آب، عیان هیچ جا نشد
جان خودم قسم كه همین چند روز پیش
گفتم كه كج كنم سر این میخ را نشد
پهلوی و روی و موی و وضوی جبیره ات
چون من بساط قتل كسی رو به را نشد
شاعر : محمد سهرابی

نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1392ساعت 1:6 توسط مصطفی|


آخرين مطالب
» لطفا بدون صلوات وارد نشوید
» در پشت در به خاطر مولا تکان نخورد
»
» اطلاعیه
»
» شیشه در همسایگیِ عطر خوشبو می‌شود
» همسایه ها به مرگ من انگار راضی اند
» رسید؛ چشم خودت را ببند دلبندم
» باورش سخت است اما میشود یک زن شود/با چهل نامرد در پیکار بعضی وقتها
» کاری بکن که نوکرت از دست می رود

Design By : Pichak